#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_275

لبخندی شیطنت آمیز روی لبانش نشاند و گفت:

-حالا که زبون نریختم!

نارسان و شایان خندیدند.

شایان با لبخند گفت:

-شنیدم فردا مرخص میشی خانوم خوشگله.

شادان سرش را تکان داد و گفت:

-آره. آخـــیـــش! راحت میشم.

شایان، خود را از آغوش شادان خلاص کرد.

دستش را روی مو هایش کشید و مرتبش کرد.

بلوز و شلوارش را هم مرتب کرد.

بعد روی تخت نشست و گفت:

-خسته شدی؟

-آره چه جورم!

-پس نارسان این جا چی کار می کرد.

romangram.com | @romangram_com