#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_274


شادان لبخندی زد و گفت:

-اسمت به خودت میاد. پر حرارت.

نارسان کنترلش را از دست داد و شادان را در آغوش کشید.

روی مو های شادان را بوسید.

مارسان با چشم های گرد شده به این صحنه نگاه می کرد.

تا جایی که یادش می آمد، نارسان هیچ گاه علاقه ای به شادان نداشت.

خوشحال بود که علاقه ای بین آن دو وجود دارد.

***

شادان به آغوش شایان پرید و گفت:

-همین یک روز که ندیدمت انگار صد سال گذشته.

شایان سرش را روی سر شادان گذاشت و گفت:

-خوب زبون می ریزی وروجک.

شادان سرش را بالا برد و گونه ی برادرش را بوسید.


romangram.com | @romangram_com