#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_270
از شادان و نارسان خداحافظی کرد.
نارسان هم بیرون آمد.
به مارسان زنگ زد و قضیه را گفت.
وقتی به اتاق برگشت، شادان را بی حوصله دید.
رو به شادان گفت:
-چی شده عزیزم؟ چرا بی حوصله ای؟
شادان لب هایش را غنچه کرد و گفت:
-همین که رفتی بیرون دلم برات تنگ شد.
نارسان با شعف به طرف شادان رفت.
نارسان احساس خوبی داشت.
شاید حالا که عاشق شده بود، حس این جملات را درک می کرد.
شادان در آغوش نارسان لبخند زد.
***
romangram.com | @romangram_com