#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_269

شادان با نگاه های گیج به آن دو نگاه می کرد.

شایان محکم شادان را به آغوش کشید.

دلش برای خواهر کوچک ترش تنگ شده بود.

شادان ولی با نگاهی سرد به او نگاه می کرد.

هنگامی که به شادان حقیقت را گفتند، نفس عمیقی کشید و از زندگی اش را پرسید.

شایان خلاصه ای از زندگیش تا قبل از آمدن نارسان به زندگیش گفت.

ولی در همان حال نارسان ادامه داد:

-وقتی اومدی ایران، من و تو همدیگه را دیدیم و عاشق هم شدیم و بعدش ازدواج کردیم. چند ماه پیش هم از خرید بر می گشتیم که ماشین به تو زد و تو رفتی تو کما.

-پدر چی؟ مامان شایان چی؟

-اونا هر دو مردند.

-واسه چی؟

-عادی مردند.

شایان با تعجب به نارسان نگاه می کرد؛ ولی چیزی نمی گفت.

شادان آن قدر سوال پرسید تا حوصله ی شایان سر رفت.

romangram.com | @romangram_com