#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_271
-آقای دکتر! مطمئنی؟
دکتر سری تکان داد و گفت:
-بله! قسمت حافظه ی مغز خانمتون آسیب دیده و بازگشت حافظشون تقریبا غیرممکنه. ولی خب هیچ چیز در برابر قدرت لایزال خدا غیرممکن نیست.
نارسان سری تکان داد.
از دکتر تشکر کرد و از اتاق خارج شد.
هنگامی که به اتاق رسید، شادان را در آغوش مارسان دید.
مارسان گریه می کرد.
ولی شادان گیج بود.
او را نمی شناخت.
نارسان سراغ مارسان رفت.
او را به زور از شادان جدا کرد.
مارسان هق هق می کرد.
نارسان سعی در آرام کردن مارسان داشت.
شادان با تعجب به آن دو نگاه می کرد.
romangram.com | @romangram_com