#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_260
نفس عمیقی کشید.
بغضش پایین تر رفت.
ولی از بین نرفت.
سرش را به معنی تکذیب تکان داد و گفت:
-اینا همش نقشه بود.
و همه چیز را برای شایان تعریف کرد.
شایان خنده ی مقطعی تحویل نارسان داد و گفت:
-می خواستی خواهر من را روانی کنی؟ می خواستی خواهر من را به سزای عاشق شدنش از زندگی عادی محروم کنی؟
یقه ی نارسان را گرفت و او را به دیوار پشت سرش کوباند.
لبخند کجی زد و گفت:
-فقط دعا کن خواهرم به هوش بیاد. وگرنه خواهرتو به عزات می نشانم.
و یقه ی نارسان را رها کرد.
***
romangram.com | @romangram_com