#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_261

شهاب از شنیدن خبر شایان سکته کرده بود و الآن در بخش CCU بستری بود.

شایان باور نمی کرد که این پدرش است که از شنیدن در کما رفتن دخترش سکته کرده است.

واقعا قابل باور نبود.

حال سردرگم بود.

گاهی پیش شادان و گاه پیش پدرش.

نارسان هم هرروز پیش شادان می آمد.

به سرکار می رفت.

به مارسان خبر داده بود.

شب ها به خانه می رفت.

مارسان هم تا به حال فقط دو بار به دیدن شادان آمده بود.

شایان کارهایش را از طریق اینترنت انجام داده بود و گواهی پایان دوره اش را به دوستش سپرده بود تا برایش بگیرد.

حال تمام امیدش، به هوش آمدن خواهر یکی یک دانه اش بود.

خواهری که طعم داشتنش به سال هم نکشیده بود.

***

romangram.com | @romangram_com