#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_259

-با چی؟ پیاده بود یا سواره؟ کی بهش زد؟

نارسان، دل را به دریا زد و گفت:

-یلدا!

و نگاهی به شایان انداخت.

شایان با گیجی سر تکان داد.

ادامه داد:

-یلدا، نامزد سابقم، حامله بود. منم گفتم بریم سقطش کنیم. به خاطر این که هیچ دکتری راضی نمی شد؛ رفتیم پایین شهر. اون جا بچه را سقط کردیم. به خاطر غیر بهداشتی بودن، هم ایدز گرفت هم رحمش عفونت کرد. مجبور شدن رحمش را در بیارند. اونم می خواست از من انتقام بگیره. اومد بزنه به من که من حواسم نبود. شادان من را کشید عقب و ماشین به خودش خورد.

شایان با این که عصبانی بود، لبخندی زد و گفت:

-مطمئن باش بعد از به هوش اومدن شادان، اونو از زندگیت می برم بیرون تا به زندگیت برسی.

نارسان با صدای دورگه از بغض گفت:

-بچه ام مرد! شادان هم احتمال به هوش اومدنش پایینه.

نارسان با تعجب گفت:

-بچه ات؟ تو که می خواستی سقطش کنی!

نارسان در چشم های شایان که با لایه ای اشک پوشیده شده بود، نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com