#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_251
-زنده است؟
بعد پوزخند زد و گفت:
-شادان من! اوه خدای من! نارسان و ابراز علاقه! عجایب هفت گانه، هشت گانه شد.
نارسان از روی صندلی بلند شد و گفت:
-با تمام وجود، تلاش می کنم تا سرت بره بالای دار!
و از اتاق ملاقات خارج شد.
حالا تنها کاری که مانده بود تا انجام دهد، تماس با شایان بود.
سوار اتومبیلش شد.
گوشی اش را درآورد.
شماره ی شایان را گرفت.
قبل از برقراری تماس قطع کرد.
اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود.
نفس عمیقی کشید و تماس گرفت.
پس از پنج بوق، صدای متعجب شایان در گوش نارسان پیچید:
romangram.com | @romangram_com