#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_250
یلدا با ترس گفت:
-شادان مرد؟
نارسان در حالیکه از جمله ی یلدا اخم هایش در هم رفته بود، گفت:
-می کشمت. مطمئن می کشمت.
یلدا با غم گفت:
-برایش نوشتم: " به امید فردای بهتر" دو هفته بعد شنیدم ازدواج کــرد؛ بعدها فهمیدم آن روز، " الف فردا " را یادم رفته بود بنویسم! می دونی نارسان قضیه ی من و تو هم مثل این جمله است. من اومدم نشون بدم که دوست دارم؛ بدون چشمداشت هر کاری خواستی برات انجام دادم. آخر بار تو رفتی و من را با این مصیبت تنها گذاشتی. اومدم ثواب کنم، کباب شدم. الآن، تو این موقعیت، من از هیچی نمی ترسم. حنی از مرگ! من با این بیماری مهلک تو این دنیا جایی ندارم. نمی دونم شاید دارم تقاص این را پس میدم که گناه کردم. با تو بودم در حالی که زنت نبودم. در حالی که شادان زنت بود. فقط یه چیز واسم معماست. شادان چرا تقاص این که من و تو را از هم جدا کرد را پس نداد.
نارسان با غم و غصه گفت:
-اونم پس داد. از دست دادن بچه اش بزرگترین تاوانه.
یلدا پوزخند زد و گفت:
-اون که رفت پیش بچه اش. اون که از بچه اش جدا نشد.
نارسان با عصبانیت گفت:
-زبونت را گاز بگیر. شادان من هنوز زنده است.
یلدا با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com