#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_244


دکتر دست روی شانه ی نارسان انداخت و گفت:

-پسرم! امیدت به خدا را از دست نده.

نارسان تشکر کرد و بلند شد.

به طرف اطلاعات رفت و محل ICU را از کسی که آن جا نشسته بود، پرسید.

با خود فکر کرد:

-دفعه قبل که شادان رفت تو کما، وضعم چه طور بود و الآن چه طور؟ دفعه ی قبل احساسم چگونه بود و الآن چگونه؟

پشت شیشه ی ICU ایستاد.

تازه داشت به احساسش پی می برد.

او از اول هم شادان را دوست داشت.

ولی فقط دوست داشت.

بعد از درخواست شادان، خواست ناز کند که بدتر جواب گرفت.

و او هم حس انتقامش برانگیخته شد.

ولی الآن با تمام وجود عاشق شادان شده بود.


romangram.com | @romangram_com