#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_238
نارسان با خشم گفت:
-می کشمت یلدا.
و دندان هایش را روی هم سایید.
سروان سعی کرد، او را به خود بیاورد:
-گویا شما او را مجبور کردید ....
ولی نارسان دیگر به حرف های سروان گوش نمی داد.
با سرعت به طرف اتاق دکتر ناصری به راه افتاد.
باید از وضعیت زن و بچه اش باخبر می شد.
گرچه معلوم بود، دکتر ناصری خبر های خوبی برای او ندارد.
ولی باید همان خبر ها را می شنید.
فصل ششم: عشق در وقت اضافه
romangram.com | @romangram_com