#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_239
در اتاق را به صدا درآورد.
با اجازه ی دکتر وارد شد.
دکتر سرش پایین و چیزی را یادداشت می کرد.
همانطور به نارسان اشاره کرد تا بنشیند.
نارسان نشست.
با ترس به دکتر نگاه می کرد.
دکتر هنگامی که از نوشتن فارق شد، رو به نارسان که با ترس به او نگاه می کرد، لبخند آرامش بخشی زد.
نارسان در جای خود جا به جا شد.
دکتر ناصری لبخندی زد و این چنین شروع کرد:
-پسرم آروم باش! تو که داری سکته می کنی!
نارسان در حالی که صدایش پر از بغض بود، گفت:
-دکتر چه بلایی سر زن و بچه ام اومده؟
romangram.com | @romangram_com