#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_225
نارسان فقط موقع خواب به خانه ی شایان می رفت.
شادان به شدت افسرده شده بود.
تمام روز آهنگ های غمگین گوش می داد.
چند بار که مارسان دم در آمده بود، جوابش را نداده بود.
مارسان هم از نگهبان پرسیده بود.
و نگهبان طبق توصیه ی شادان گفته بود که به مسافرت رفته اند.
رابطه اش با نارسان هم خوب نبود.
پس از او نمی پرسید.
نارسان صبح که بلند شد، لباسش را پوشید.
سری به شرکت زد.
پس از آن به طرف خانه اش به راه افتد.
وقتی در را باز کرد، صدای ناله می آمد.
به طرف اتاق دوید.
یلدا در حالی که به خود می پیچید، ناله می کرد.
romangram.com | @romangram_com