#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_223

یلدا هم پیگیر نشد.

هر دو سوار ماشین شدند.

نارسان گفت:

-فردا آماده باش. ساعت ده میام دنبالت بریم سقطش کنیم.

-باشه.

***

یلدا گریه می کرد.

نارسان سعی داشت دلداری اش دهد.

منشی صدایشان زد.

به دلیل اینکه نمی خواستند گیر بیفتند، آمده بودند در یکی از مناطق پایین شهر.

یلدا داخل رفت.

بیست دقیقه بعد با رویی سفید و رنگ پریده از اتاق خارج شد.

نارسان به کمکش شتافت.

به سمت خانه اش راند.

romangram.com | @romangram_com