#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_222


یلدا با گریه بلند شد و گفت:

-تو منو بازی دادی.

و رفت.

نارسان با شتاب پول را روی میز انداخت و دنبالش بیرون رفت.

صدایش زد:

-یلدا! عزیزم وایسا.

یلدا گریه کنان می رفت.

نارسان به یلدا رسید و گفت:

-مطمئن باش بعد از به دنیا اومدن بچه طلاقش میدم.

یلدا با گریه گفت:

-بچمون چی؟ اون بچه چی؟

-الآن مجبوریم سقطش کنیم.نمی تونیم نگهش داریم. اون بچه هم ....

حرفش را ادامه نداد.


romangram.com | @romangram_com