#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_221



)دلم واسه خودم می سوزه از میلاد کیانی(

ماشین را کنار خیابان پارک کرد.

سرش را روی فرمان گذاشت.

با صدای بلند شروع به گریه کرد.

در آن طرف، نارسان که از بهت درآمده بود، رو به یلدا گفت:

-درسته که الآن خوشحالم. ولی این بچه باید سقط بشه. وگرنه نقشم به مشکل برمی خوره. اگه به بهونه ی دیوونه بودن بخوام ازش جدا بشم اونم می گه که من زن گرفتم و قاضی با این دلیل هم نمی ذاره من با تو ازدواج کنم و هم دیگه حکم میده با کس دیگری هم حق ازدواج ندارم و هزار تا دردسر دیگه.

یلدا با لب و لوچه ی افتاده نگاهش کرد و گفت:

-با این بچه می تونیم از میدون به درش کنیم. تو دیگه باهاش رابطه نداشته باش. خودش بعد یه مدت خسته میشه.

نارسان با صدای خسته ای گفت:

-اونم حامله است.

یلدا با بهت تکرار کرد:

-حامله است؟

-آره.

romangram.com | @romangram_com