#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_213
یلدا با عشوه و ناز سوار لندکروزر نارسان شد.
سرش را جلو برد.
نارسان لبخند زد و متقابلا عملش را جواب داد.
به سمت یک رستوران دنج به راه افتاد.
وقتی سفارشان را دادند، نارسان دستش را دور کمر یلدا انداخت.
یلدا گفت:
-نارسان، اون روز تو دادگاه خودت بهم گفتی سریعا شادان را طلاق میدی و یه چیزی هم ازش می گیری.
-خب؟
-چرا تا الآن طلاقش ندادی؟
-یلدا حرف اصلیت را بزن.
-آخه ...
-دِ بنال دیگه.
یلدا با ناز و عشوه گفت:
-عزیزم یه خبر برات دارم که مطمئنم خوشحال میشی.
romangram.com | @romangram_com