#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_214
-چه خبری؟
-من باردارم!
نارسان با بهت به یلدا نگاه کرد.
پس از چند ثانیه با صدای آرامی زمزمه کرد:
-تو بارداری؟
و یلدا با خوشحالی گفت:
-آره. وای نارسان تو داری پدر میشی و من مادر.
و همین طور ابراز خوشحالی کرد.
ولی نارسان انگار در این دنیا نبود.
به همه چیز فکر می کرد.
به هر چیزی که بعد از آمدن شادان به شرکتش اتفاق افتاده بود.
درست که الآن به یلدا علاقه داشت.
درست که به اجبار با شادان ازدواج کرده بود.
romangram.com | @romangram_com