#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_211

در آخرین لحظات شایان به شادان گفت:

-به بابا فقط جریان حاملگیت را بگو. بقیه ی چیز ها را فاکتور بگیر. از مارسان هم کمک بگیر. یکی را هم بذار مواظب یلدا باشه.

-مرسی شایان. من اگه تو رو نداشتم ...

-قربون آبجی کوچیکه. منم فقط تو و بابا را دارم و حاضرم همه کاری واستون بکنم.

-کاری نداری؟

-نه. مواظب خودت و این بچه ی دایی باش. زیاد بهش فکر نکن.

-باشه. خدانگهدار.

-خداحافظ.

شادان لبخندش را هنوز روی لبش نگه داشته بود.

هنوز نشاط و شادی حرف زدن با شایان در رگ هایش جریان داشت.

***

وقتی به پدرش موضوع را گفت، او تنها کاری که کرد یک تبریک خشک و خالی بود.

برای همین شادان دیگر به دیدن پدرش نرفت.

فقط چند باری مارسان برای دیدن او و خریدن یک سری تنقلات به دیدنش آمده بود.

romangram.com | @romangram_com