#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_209
-سر کارم که نمی ذاری؟
-نه به خدا.
-چند وقتته؟
-بیست و هفت روز.
-وای شادان خیلی خوشحالم.
-ولی زیاد خوشحال نباش.
شایان با نگرانی پرسید:
-چرا؟
و وقتی جوابی از شادان نشنید با صدای هراسانی گفت:
-دِ جون بکن دیگه جونم به لبم رسید.
و شادان ماجرای مهریه و بچه و همه را برای شایان تعریف کرد.
شایان عصبانی شده بود.
سر شادان داد زد:
-آخه احمق الآن هر غلطی می خواد می کنه و تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی.
romangram.com | @romangram_com