#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_206
-پس ...
-شادان من آرزوی یک عروسی کامل واسه داداشم داشتم. دوست داشتم با عشق و علاقه ازدواج کنه و زنش هم دوستش داشته باشه. ولی الآن مهم ترین چیز سلامت این جینگیل عمه است.
و دوباره قربان صدقه ی بچه برادرش رفت.
شادان گفت:
-یعنی در اصل ما را به این بچه بخشیدی.
-پس چی. اتفاق کوچیکی نیست. من دارم عمه میشم.
شادان با هیجان به آغوش مارسان پناه برد و گفت:
-خیلی دوستت دارم مارسان.
-اینا را برو واسه شوهرت بگو تا خرت بشه.
و دستش را روی شکم شادان کشید.
شادان نفس عمیقی کشید.
حالا مانده بود قضیه ی بچه و مهریه را به شایان بگوید.
هم چنین به پدرش.
romangram.com | @romangram_com