#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_205
شادان تصمیمش را گرفته بود.
می خواست حقیقت را به مارسان بگوید.
هم اعتمادش جلب می شد و هم رضایتش.
تازه می توانست از او در برابر نارسان هم حمایت کند.
پس شروع به بازگویی قضایا در این یک ماهه کرد.
مارسان هر لحظه بیشتر متعجب می شد.
ولی بین حرف های شادان نپرید و تا آخرین کلمه اش را گوش داد.
در آخر لبخندی روی لبش نشست و گفت:
-ای عمه به قربونش. چند وقتشه؟
-بیست و چهار روز.
-وای! الهی.
شادان آرام گفت:
-از دست من ناراحت نیستی؟
-چرا.
romangram.com | @romangram_com