#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_204
-تو که دو ساعت پیش می خواستی بکشیش.
-اون مال دوساعت پیش بود.
شادان زیر لب گفت:
-برو به درک!
***
با استرس رو به روی مارسان نشسته بود.
مارسان از خاطرات سفرش تعریف می کرد.
ولی حواس شادان به او نبود.
مارسان تعارف کرد:
-عزیزم. از اون شیرینی ها بردار، بخور.
شادان یک دانه شیرینی دانمارکی برداشت و تشکر کرد.
مارسان با تعجب گفت:
-چه کم حرف شدی!
romangram.com | @romangram_com