#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_198


احساس آرامش عمیقی می کرد.

قلبش دیگر مهریه ی شادان نبود.

دیگر هر کاری می خواست می توانست انجام دهد و تهدید به اجرای مهریه نشود.

با لبخندی کج به شادان که ناراحت نشسته بود نگاه کرد.

حس انتقامش کمرنگ تر شده بود.

ولی بی رنگ نه!

ماشین را به سمت مطب یک پزشک زنان و زایمان راند.

جلوی مطب پزشک نگه داشت.

رو به شادان گفت:

-منتظرم بمون. ماشین را پارک کنم. برمی گردم.

و پس از پیاده شدن شادان از ماشین به طرف پارکینگ عمومی پنجاه متر بالاتر رفت.

پس از پارک کردن و قفل کردن ماشین به طرف شادان به راه افتاد.

بدون حرف هر دو وارد آسانسور شدند.


romangram.com | @romangram_com