#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_199
آسانسور در طبقه ی شش ایستاد.
همچنان بدون هیچ کلامی در کنار هم راه می رفتند.
شادان روی یکی از صندلی های داخل مطب نشست.
نارسان به طرف منشی رفت و با او صحبت کرد.
برگشت و روی صندلی کناری شادان نشست.
آرام زمزمه کرد:
-یه نیم ساعت دیگه نوبت ما میشه.
شادان بدون حرف سرش را تکان داد.
پس از سی و پنج دقیقه نوبتشان شد.
هر دو وارد اتاق شدند.
دکتر، زنی جوان می رسید.
ولی مشخص بود دهه ی پنجم زندگیش را می گذراند.
دکتر با خوشرویی با آن ها احوال پرسی کرد.
نارسان با آرامش جوابش را داد.
romangram.com | @romangram_com