#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_197

-حوصله ندارما. سر به سرم نذار.

و شادان از روی اجبار ساکت شد.

شخصیتش با چند ماه پیش به کل متفاوت شده بود.

آن موقع ها کجا و این موقع ها کجا!

آن روز ها پر از شادی و نشاط و فکر های بکر.

ولی الآن انگار مغزش خالی شده بود!

درونش آشوبی به پا بود.

دلشوره ای بی امان به دلش چنگ می زد.

این دلشوره نشانه ی خبری بد در آینده بود!

ولی چه خبری.

از دلشوره اش خوشش نمی آمد!

با خود گفت:

-آروم باش! دلشوره واسه بچت خوب نیست.

اما نارسان خوشحال بود.

romangram.com | @romangram_com