#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_196


نارسان با اخم به او توپید:

-چرا خشکت زده؟ بیا دیگه.

و دستش را کشید و از پله های محضر پایین رفت.

وقتی از محضر بیرون آمدند، نارسان گفت:

-فردا مارسان می خواد بیاد.

شادان با ترس گفت:

-در مورد ازدواجمون ...

نارسان بی حوصله میان حرفش پرید و گفت:

-نه! خودت یه چیزی سر هم کن و بهش بگو. ولی یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب!

-چه طوری؟

-خودت می دونی.

-ولی من ...

دوباره میان حرفش پرید و گفت:


romangram.com | @romangram_com