#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_195
با دستانی لرزان، برگه را امضا کرد.
حال، مهریه ی او جز چند شاخه گل چیزی نبود.
ولی می ارزید.
بچه اش به همه ی این ها می ارزید.
ولی اگه بره با یکی دیگه ...
و این گونه افکار او را از درون می خوردند.
امیدوار بود که ...
ولی اصلا امیدوار نبود.
به آینده بدبین بود.
به نارسان.
به ...
خودش نمی دانست در فکرش چه می گذرد.
به همه چیز فکر می کرد و به هیچ چیز فکر نمی کرد.
کلافه شده بود.
romangram.com | @romangram_com