#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_194
-همین الآن؟
-همین حالا. من به تو اعتماد ندارم.
شادان با شنیدن این حرف ناراحت شد.
ولی سعی کرد فعلا نارسان را عصبانی نکند.
آرام به سمت در به راه افتاد.
نارسان با لبخند بزرگی پشت سرش به راه افتاد.
لب هایش را گاز می گرفت تا از شادی فریاد نزند.
بخش اول نقشه اش به خوبی پیش رفته بود.
با خود گفت:
-وایسا شادان خانوم یه پدری ازت درآورم که حض کنی. این آتو را به دست من دادی.
و با شادی در دلش زمزمه کرد:
-چقدر خوبه نقطه ضعف یکی تو دستت باشه!
***
romangram.com | @romangram_com