#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_193

-آخه ...

-آخه بی آخه. اصلا بیا بریم. نمی خواد مهریه ات را ببخشی.

شادان با هول از ترس سقط جنین گفت:

-باشه. باشه.

و بعد نفس عمیقی کشید.

آب دهانش را قورت داد.

بغض گلویش را می فشرد.

ادامه داد:

-بریم محضر، مهریه ام را ببخشم. فقط تو هم باید به من حضانت بچه را بدی.

-نه دیگه. بریم سقطش کنیم. آب من و تو با هم تو جوی نمیره.

-خب!

و با استیصال ادامه داد:

-پس حداقل باید امضا کنی که بلایی سر بچه نیاری!

-باشه. پس راه بیفت.

romangram.com | @romangram_com