#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_192


شادان سعی کرد مقاومت بکند.

ولی قدرت او در برابر نارسان مثل قدرت موش بود در برابر گربه!

سرش را تکان داد.

با بغض نفس لرزانی کشید.

سعی کرد، نارسان را قانع کند:

-آخه چرا؟ بچه چه گناهی کرده؟ اون بچته! چه طور دلت میاد؟

-اگه دلم به رحم بیاد که تو همش می خواهی با مهریه و بچه ازم سواری بگیری.

-مطمئن باش من ...

-حرف نزن. همین الآن منو با مهریه ات تهدید کردی!

-قول میدم که دیگه تهدیدت نکنم.

-اینطور قبول نیست.

-پس چی؟

-باید مهریه ات را محضری ببخشی.


romangram.com | @romangram_com