#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_189

نگاهی به شادان انداخت و هر دو بلند شدند.

خانم با لبخندی مصنوعی گفت:

-تبریک میگم. خانومتون بارداره!

شادان دستش را جلوی دهانش گذاشت و با چشمانی درشت شده به او نگریست.

برگه را از منشی گرفت.

دست شایان را کشید و به خیابان برد.

در ماشین را باز کرد و او را هل داد.

سوار ماشین شد و با تیک آف پر گازی به راه افتاد.

سعی کرد قیافه اش خشمگین به نظر برسد.

در حالی که از ته دل خوشحال بود.

وقتی به خانه رسیدند، به زور از ماشین خارجش کرد.

شادان با تعجب به او می نگریست.

در خانه را باز کرد.

او را به داخل هل داد.

romangram.com | @romangram_com