#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_188


صدای نارسان بلند شد:

-شادان! چی شد؟

-اومدم.

سینی حاوی دو لیوان آب پرتقال را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.

***

با اضطراب روی زمین ضرب گرفته بود.

با اینکه از نقشه اش مطمئن بود، ولی ....

-شماره ی هفت صد و سی و چهار به باجه ی شماره ی هفت.

نگاهی به شماره ی در دستش انداخت.

نه!

هنوز نوبتشان نشده بود.

بالاخره آن خانم با صدای پر نازش گفت:

-شماره ی هفتصد و چهل و هشت به باجه ی شماره ی سه.


romangram.com | @romangram_com