#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_186
نارسان با تعجب به رفتن شادان نگاه کرد.
ناگهان در ذهنش جرقه ای زده شد.
با چشمان متعجب به رو به رو نگاه می کرد.
شادان که حالش کمی بهتر شده بود، وارد آشپزخانه شد.
با انزجار به پیتزا ها نگاه می کرد.
نگاهش را از روی پیتزا ها برداشت و به سمت یخچال چرخید.
در یخچال را باز کرد.
دو تا شیرینی نان خامه ای از جعبه ی شیرینی ها برداشت.
شیرینی را، نارسان برای مهمانی سه روز قبل خریده بود.
یک چای برای خودش ریخت.
با لذت نشست و چای و نان خامه ای ها را خورد.
بالاخره بعد از چها روز توانسته بود غذایی بخورد که ته دلش را بگیرد.
نارسان هنوز تکه ی مثلثی دستش بود و فقط گاز کوچکی از آن خورده بود.
romangram.com | @romangram_com