#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_185
-هان؟
-شام چی داریم؟
شادان با حرص گفت:
-کوفت.
-زهرمار چه طور؟
-اونم گذاشتم واسه دسرش.
-بلند شو زنگ بزنم بیرون شام بیارند. از تو واسه ما بخاری بلند نمیشه. آبی هم گرم نمیشه.
شادان حوله اش را پوشید.
موهایش را خشک کرد.
و لباسش را پوشید.
احساس کوفتگی می کرد.
به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
وقتی به آشپزخانه رسید، بوی پیتزا زیر بینی اش زد و حالش را دگرگون کرد.
به سرعت، به سمت دستشویی دوید.
romangram.com | @romangram_com