#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_184


بلند صدا زد:

-شادان! هوی شادان! کجایی؟ بیا این شام ما را بده.

و بعد نگاهی به آشپزخانه انداخت.

غذایی روی گاز نبود.

وقتی جوابی از شادان نشنید، به طرف اتاق راه افتاد.

درون اتاق کسی نبود.

چراغ حمام روشن بود.

در حمام را باز کرد.

شادان آرام درون وان به خواب رفته بود.

آرام صدایش زد:

-شادان!

چند بار صدایش زد تا چشمان شادان باز شد.

شادان نگاهی پر از سوال به او انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com