#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_180


و رفت.

امیرسام با دیدن نارسان گفت:

-یعنی حرف های ما را فهمیده؟

-نمی دونم. ولی نه! شادان این جور مواقع عصبانی میشه و تهدید می کنه.

-امیدوارم نفهمیده باشه.

-منم امیدوارم.

***

دفعه ی چهارمی بود که حالش بهم می خورد.

تمام عضلات شکمش درد می کرد.

دهانش را شست و به اتاق بازگشت.

روی تخت ولو شد.

پتوی نازکی روی بدنش کشید.

با این که از دیشب تا صبح حدود سیزده ساعت خوابیده بود، ولی هنوز خوابش می آمد.


romangram.com | @romangram_com