#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_175
شادان با خیال راحت روی تخت دراز کشید و گفت:
-خب به خیر گذشت.
نارسان در حالی که پیراهنش را در می آورد، رو به شادان گفت:
-بلند شو برو حموم تا امیرسام نیومده.
-وللش! حال ندارم.
نارسان پیراهنش را داخل سبد رخت چرک ها پرتاب کرد و دست شادان را گرفت و به زور به حمام برد. در حالی که دوش را روی سر هردویشان باز می کرد، گفت:
-تو باید بالا سرت زور باشه تا یه کاری را انجام بدی.
***
نارسان در حال خشک کردن موهایش بود که صدای جیغ شادان بلند شد.
با شتاب خودش را به آشپزخانه رساند و شادان را در حالی که دستش را بریده بود، دید.
به طرفش حرکت کرد و گفت:
-چی کار کردی؟
شادان با بغض گفت:
-داشتم فویل ظرف ها را باز می کردم که لبه ی تیزش دستم را برید.
romangram.com | @romangram_com