#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_174
روی تخت نشست و گیج به اطراف نگاه کرد.
نارسان که شادان را منگ دیده بود، دستش را جلویش تکان داد و گفت:
-اوی. کجایی؟ مگه نگفتم مهمون داریم؟ گرفتی خوابیدی!
شادان کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-ساعت چنده؟
وقتی نگاه خیره ی نارسان را روی خودش خیره دید، دست و پایش را جمع کرد و گفت:
-خب غذا را سفارش دادم دیگه. گفتند ساعت هفت میارند.
و نگاهی به ساعت انداخت.
ساعت هفت و پنجاه دقیقه بود.
با اضطراب از جایش بلند شد و گفت:
-وای! غذا را آوردند.
نارسان در حالی که دگمه های لباسش را باز می کرد، گفت:
-نمی خواد کاری کنی. نگهبان گرفته بود. الآن به من داد. خودش هم پولش را حساب کرده بود. منم گذاشتم تو ماکروفر.
romangram.com | @romangram_com