#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_166
همین!
چیز دیگه ای نگفته بود!
من واسه اون دختر که اسمش را شادان گذاشتم، یه پرستار گرفتم و تو یک آپارتمان اسکانشون دادم.
اون پرستار، پرستار تمام وقت پلیس بود.
اون کسی هم که یسنا چیزهاش را به نامش زده بود، تمام چیزها را غیابی به نام شادان کرد که شامل این خونه و تمام ماشین ها و تمام چیزهایی که من دارم، میشه و تو این سال ها سود اون پول بود که باهاش خرجش را می دادم.
بعد از یک ماه مقدمه چینی، قضیه را به مهرناز گفتم.
خیلی جیغ و داد کرد ولی نتونست کاری از پیش ببره.
بالاخره قبول کرد که شادان و پرستارش تو اون خونه بیایند.
ولی نباید من زیاد بهش توجه می کردم.
بعد از شش سال، گیر های مهرناز بیشتر شد.
منم مجبور شدم، اون دختر را به آلمان بفرستم.
تو این مدتم، عذاب وجدان نگفتن حقیقت را داشتم.
حالا دیگه گفتم و این بار از روی دوشم برداشته شد.
romangram.com | @romangram_com