#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_165
اونم قرار بود دستگیرش کنند ولی به دستور مافوقم قرار شد در زندان خانگی که خود مافوقم خونه را ترتیب داده بود به سر ببره تا بچه به دنیا بیاد.
بچه دختر بود.
منم دیگه پیش یسنا نمی رفتم.
پیش مهرناز و پسرم زندگی می کردم.
شبی که یسنا دردش گرفت، پرستارش به اورژانس زنگ زد.
فرداش به من خبر دادند تا بیام و بچه ام را ببرم.
وقتی بچه را تحویل گرفتم، وضع یسنا را از پرستار پرسیدم که گفت، بعد از به دنیا آوردن بچه، خودکشی کرده.
پرستارش نامه ای که یسنا بهش داده بود را بهم داد.
تو اون نامه نوشته بود که تمام چیزهایی که از مادرش بهش ارث رسیده و دولت ضبط نکرده بود را به نام دخترش کرده.
در اصل به نام کسی کرده بود که قرار بود اون نفر به نام دخترش کنه.
به اون نفر هم اعتماد زیادی داشت.
آخه تمام اموال پدرش را دولت مصادره کرده بود.
تو اون نامه نوشته بود که دلیل خودکشی اش این بوده که فهمیده من زن و بچه داشتم.
و نوشته بود تنها گناهش عاشقی بوده.
romangram.com | @romangram_com