#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_164


آخر تولد وقتی همه رفتند، با هم دعوامون شد.

کامران تهدید کرد که اگه با دختر یکی یه دونه اش ازدواج نکنم هم خودم را و هم تمام خانواده ام را می کشه.

بهم فرصت داد تا آخر هفته تصمیمم را بگیرم.

ولی چه تصمیمی؟

وقتی قضیه را به مافوقم اطلاع دادم بهم دستور داد که برای نجات جون خودم و خانواده ام با یسنا ازدواج کنم و بعد یه مدت که پدرش را دستگیر کردند، ازش جدا بشم.

اون بهم قول داد که شناسنامه ام را بعد از ماموریت درست مثل الآن بدون اسم یسنا بهم تحویل بده.

منم مجبور شدم بدون اینکه به مهرناز بگم باهاش ازدواج کنم و به خاطر موندن کنار یسنا به بهونه ی ماموریت چهار ماهه از همسرم و پسرم خداحافظی کنم.

درست سه هفته بعد از ازدواجمون، یسنا بهم خبر داد که بارداره.

نمی دونستم چی کار کنم.

کامران به مناسبت بارداری دخترش مهمونی مفصلی داد که مافوقم هم خبر را فهمید.

حسابی دعوام کرد ولی کاری از دست هیچ کدوممون بر نمی اومد.

درست وقتی که یسنا سه ماهه باردار بود، پدرش را دستگیر کردند.

یسنا حسابی ناراحت بود.


romangram.com | @romangram_com