#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_163

و همون لحظه مافوقم گفت که من پسر خواهرشم.

اون مرد که فهمیدم میزبان اون مهمونیه، به من گفت:

-از خودتون پذیرایی کنید.

و دخترش را برد تا لباسش را تعویض کنه.

من پیامم را به مافوقم رسوندم و قصد رفتن داشتم که میزبان مهمانی که اسمش کامران بود به من نزدیک شد و سر سخن را باز کرد.

بعد از بیست دقیقه وقتی دختر که فهمیدم اسمش یسنا هست برگشت، تقریبا بیشتر پسران اون مجلس دوره اش کردند.

تا آخر مهمونی کامران با من حرف می زد.

آخر مهمونی بود که یسنا به من نزدیک شد و شخصا ازم برای تولدش دعوت کرد.

مافوقم مجبورم کرد تا به اون مهمونی برم.

تو اون مهمونی بود که کامران نامزدی من و یسنا را اعلام کرد.

تا آخر تولد که به اصطلاح جشن نامزدی من و یسنا بود هیچی نفهمیدم.

آخه من زن داشتم.

پسر داشتم.

پسرم هفت سالش بود.

romangram.com | @romangram_com