#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_162
وقتی همه سرشان را تکان دادند، این گونه شروع کرد:
-سال هفتاد بود که تازه به مقام استواری رسیده بودم.
تو یک ماموریت، مجبور شدم به مافوقم پیامی برسونم که مافوقم تو یه مهمونی بود که تو اون مهمونی پر از قاچاقچی بود.
مافوقم یک نیروی نفوذی بود که دو روز بود ارتباطش با ما قطع شده بود.
دو سال زحمت کشیده بودیم تا به اینجا رسیده بودیم.
وقتی وارد مهمونی شدم، لحظه ی اول به یک دختر خوردم.
جام شرابش روی لباسش خالی شد.
من تقریبا داشتم سنگکوپ می کردم.
همون موقع یک مرد بسیار جذاب و کت و شلوار و کرواتی به ما نزدیک شد.
به اون دختر گفت:
-چی شده دخترم؟
و وقتی اون دختر قضیه را تعریف کرد، اون مرد رو به من گفت:
-جنابعالی؟
romangram.com | @romangram_com