#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_167

شهاب نفس عمیقی کشید که نشانه ی خیال راحتش بود.

نارسان پیش خود گفت:

-پس شادان به مادرش رفته.

شایان با نگاه عمیقی به شادان نگاه می کرد.

شادان در دل گفت:

-پس دلیل خصومت مهرناز با من این بود.

شادان نگاهی به پدرش انداخت و گفت:

-ببخشید پدر، عکسی از مادرم دارید؟

شهاب بلند شد و در یکی از کمد ها را باز کرد.

یک قاب بزرگ دو در یک متر را از داخل آن بیرون آورد.

قاب تمام قد از یک زن بود.

زنی زیبا!

زن در لباس مخمل قرمز رنگ که تا مچ پاهایش بود، بدجور خودنمایی می کرد.

چشمان درشت توسی رنگ.

romangram.com | @romangram_com