#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_159
شهاب پس از اندکی مکث در را باز کرد.
شایان و شادان با عجله وارد شدند.
نارسان نگاهی به اطراف انداخت و خواست فرار کند که محمد جلویش را گرفت و گفت:
-کجا؟ خانم دستور اکید دادند شما تنهایی جایی نرید.
نارسان نفس عمیقی کشید و دست به سینه ایستاد.
***
پس از مراسم تشییع جنازه، قرار شد، نارسان و شادان و شایان به محضر بروند و آن دو عقد کنند.
عقدی بی سر و صدا و آرام.
دو شاهد هم، از طرف خود محضر بودند.
پس از جاری شدن خطبه ی عقد، شادان و شایان و نارسان به طرف دفتر پیمان که در برج محل کار شایان بود، به راه افتادند.
گچ پای شادان باز شده بود و مشکل خاصی نداشت.
شادان برگه ی رضایت را پر کرد و قرار شد، شایان و پیمان بروند و رضایت نامه را تحویل داده و سند را تحویل بگیرند.
شادان و نارسان هم قرار شد به دادگاه خانواده رفته و در جلسه ی دادگاه نارسان و یلدا شرکت کنند.
***
romangram.com | @romangram_com