#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_158


به طرف راه پله ی وسط راه افتاد.

وقتی به اتاق پدر و مادرش رسید، شایان و بقیه ی خدمتکار ها را هم دید.

همگی پشت در جمع شده بودند.

شایان داشت با پدرش حرف می زد:

-آخه بابا جان این درو باز کن تا بفهمیم چی شده.

ولی هنوز شهاب فریاد می کشید و در را روی هیچ کس باز نمی کرد.

شادان جلو رفت و گفت:

-پدر جان چی شده؟

شهاب با صدای بلند گفت:

-خاک بر سر شدم. مهرنازم از دست رفت.

همه با تعجّب به یکدیگر نگاه می کردند.

شایان با عجله گفت:

-بابا در را باز کن ببینم مامانم چش شده.


romangram.com | @romangram_com