#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_157

شادان و شایان با هم نگاهی رد و بدل کردند و هرکدام مشغول خوردن شام شدند.

پس از آمدن نارسان به سمت میز شام، شادان پرسید:

-چی شد؟ راضیش کردی؟

نارسان سرش را پائین انداخت و گفت:

-حق طلاق با منه!

شادان لبخندی زد و از جایش بلند شد و گفت:

-من میرم اتاق خودم. تو هم برو اتاق شایان!

لحن دستوری اش باعث شد تا کسی اعتراضی نکند.

***

نصف شب بود که صدای فریاد شهاب بلند شد.

شادان با هراس از جایش بلند شد.

نمی دانست چه شده.

سریعا لباس خوابش را تعویض کرد و به سمت پایین به راه افتاد.

وقتی به طبقه ی پایین رسید، صدا را از اتاق پدر و مادرش تشخیص داد.

romangram.com | @romangram_com