#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_155

ولی شادان گفت:

-اگه هنوز هم می خواهی با من ازدواج کنی، باید همین امروز نامزدیت را یلدا به هم بزنی.

-ولی مهریه اش هست! تازه باید برم دادگاه دادخواست بدم.

-مهریه اش چقدره؟

-شصت و نه تا سکه. یه آینه و شمعدان که دادمش. و چهل مثقال طلا.

-من میدم!

نارسان با تعجب به شادان نگاه کرد و گفت:

-اونوقت از کجا؟

-از پدرم و برادرم می گیرم. مگه نه شایان.

شایان هم برای رضایت خواهرش سرش را تکان داد و گفت:

-اگه دیگه کاری نداری تا ببرمت دادخواست طلاق بدی؟

-ببرم.

***

گوشی نارسان که زنگ خورد، همه به او نگاه کردند.

romangram.com | @romangram_com